X
تبلیغات
یک جرعه مستی
هذیانات یک روانشناس دیوانه
    با فری داشتیم حرف می زدیم. بهش گفتم دروغ تو هر رابطه ای واسه من یعنی مرگ اون رابطه. آخه مساله صرفا پنهان کردن یا معکوس نشان دادن تمام یا بخشی از حقیقت نیست. دروغ یعنی ببین من از تو بیشتر می فهمم، یعنی دیدی چجوری دورت زدم، یعنی من صلاحتو از خودت بهتر میدونم، یعنی خوب خرت کردم، یعنی تو لیاقت تصمیم گیریو نداری، یعنی من از تو بالاترم، یعنی من از صداقتت سوء استفاده می کنم، یعنی تماما من و تو پشم، یعنی ... . دروغ رابطه رو به گه میکشه. اگه یه روز دروغ گفتی خودت دمتو بذار رو کولتو برو. دیگه سعی نکن همش بزنی ...!
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1392ساعت 10:48  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

من زیستنم قصه مردم شده است       یک "تو" وسط زندگیم گم شده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1392ساعت 13:44  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

       یه حالیم هس که تو خونه تنهایی، دراز می کشی رو کاناپه، زانوهاتو بغل می گیری و خودتو تا حد امکان مچاله می کنی، بعد طوری که انگار بزرگترین درد دنیا تو بدنته یه فص حسابی عر می زنی... .خیلی بد این حال، خیلی بد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1392ساعت 19:44  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم

اگر منظورت اینها بود، خوبم ! بهترم یعنی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 23:47  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

آیا تمام آنچه با تولدم از من گریخت ...

 با مرگ من دوباره به من می‌رسد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 22:11  توسط یه دیوونه زنجیری  | 


هیچ انتظاری از کسی ندارم ! ..
و این نشان دهنده قدرت من نیست ! ...
مسئله خستگی از اعتمادهای شکسته است ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1392ساعت 21:57  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

قیامت می کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1392ساعت 16:20  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

من نمیخواهم که بعد از مرگ من افغان کنند     دوستان گریان شوند و دیگران گریان کنند

من نمیخواهم که فرزندان و نزدیکان من           ای پدرجان، ای عموجان، ای برادرجان کنند

من نمیخواهم به رسم سوگواری یا خبر             در جراید قصه مرگ مرا اعلان کنند

من نمیخواهم پی تشییع من خویشان من        خویش را از کار وادارند و سرگردان کنند

من نمیخواهم پی آمرزش من قاریان              با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند

من نمیخواهم که در ترحیم من یاران من        مجلسی سازند و تحسین مرا عنوان کنند

آنچه در تحسین من گویند بهتانست و بس        من نمیخواهم مرا آلوده بهتان کنند

من نمیخواهم که از اعمال ناهنجار من           ز ایزد منان تمنا بخشش و غفران کنند

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1392ساعت 22:37  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

   همه انسانها گهگاه چیز یا کسی را از دست می دهند. واکنش آنها در قبال این قضیه هم یا تلاش برای دستیابی مجدد بدان چیز و کس است و یا سعی در فراموش کردن آن. اما یک چیز از قاعده این واکنش ها مستثناست. به عبارتی نه می توان آن را دوباره به دست آورد و نه می توان فراموشش کرد. آن چیز باوری است که انسان به فرد یا افرادی دارد. وقتی که رفت دیگر رفته و هیچ معجزه ای هم نمی تواند آن را بازگرداند. یاد جمله ای معروف افتادم که می گفت: از این ناراحت نیستم که به من دروغ گفته ای، بلکه ناراحتم چون دیگر نمی توانم به تو اعتماد کنم ... .

پ.ن: این روزها باورم به خیلی ها را از دست داده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1391ساعت 16:51  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

عادت که می کنی به تنهایی دیگر غصه ی بود و نبود ِ آن دیگری تمام می شود ، فراموش می شود. کافی است عادت کنی ، همه چیز تمام می شود ... .
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1391ساعت 10:6  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

تو سایه ها بمونی، درگیر سایه ها شی

مفهوم زندگی رو، از یاد برده باشی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1391ساعت 13:44  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

حال ما را گر نمیدانی

عقربی را دچار آتش کن ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1391ساعت 11:7  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

این روز‌ها که جرات دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار...
بگذریم!
این روز‌ها
خیلی برای گریه دلم تنگ است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 20:46  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

باش تا صبح دولتم بدمد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1391ساعت 16:34  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

ای دوست ...

این روزها با هر که دوست می شوم

احساس می کنم

آن قدر دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت است

آغاز انهدام چنین است ...

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید

یک جنگجو که نجنگید

اما ... شکست خورد!

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1391ساعت 10:3  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

    رفیق باس مثل انور سادات باشه واسه محمدرضا پهلوی. یعنی وقتی از همه جا رونده و مونده شدی، وقتی دیگه ته کشیدی، وقتی دیگه هیشکی قبولت نداره، وقتی همه چیتو از دست دادی؛ بیاد پشتت وایسه بگه غمت نباشه  رفیق من باهاتم. بعد تو اونوخ با اتکا به این رفاقت حداقل میتونی سرتو راحت بذاری بمیری ... . نیست این روزا از این رفاقتا، یعنی من ندیدم، هست؟

پ.ن: این یک پست سیاسی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1391ساعت 8:49  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

   دارم اسباب کشی میکنم. چارسال تو این خونه بودم و حالا تا یه هفته دیگه باس ترکش کنم. خونه خوبی بود و دوسش داشتم. هم چون تمیز بود و برای من به اندازه کافی بزرگ، و هم چون تو محله نسبتا خوبی بود و کل ساختمونش آروم و بی دردسر. اما مهمتر از همه دوسش داشتم چون آخرین پناه بود واسه دلخستگیام!!! راحت بودم و توش حال میکردم. یکی از خوبیاش واسه من نور کمش بود. برخلاف بقیه، من خیلی پایه خونه آفتابگیر و روشن نیستم. نور خود خونه رو هم جوری تنظیم کردم که اکثر باقی آدما باس کورمال کورمال توش راه برن. فکر که میکنم میبینم توی این خونه بیشتر از هر جای دیگه ای کتاب خوندم، فیلم دیدم، بازی کردم، شعر خوندم و حتی شاید گریه کردم... ! خونه پر خاطره ایه از این لحاظ.

   به هر حال مث اینکه باید به قول آقامون که میگه "آنچه نپاید دلبستگی را نشاید" از اینجا دل بکنم. نمیدونم وضعم تو خونه جدید چطور میشه و خب کاریش هم نمیشه کرد. چیز زیادیم نمیخوام ازش. شاید فقط یه جای ساکت و بی همهمه و البته کم نور که بشه توش شب زنده داری کرد و با دو سه تا آدم پایه و رفیق گپ زد و چای خورد و فیلم دید و ... . حالا حتما گزارش وضع و حالمو تو جای جدید خواهم نوشت. از الان همش یاد جناب رهی میفتم که می فرماد:

چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم       که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1391ساعت 19:32  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست      من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1391ساعت 13:3  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

    دو سال شدا. قطعا که جزء سالهای خوب ! زندگیم نبود ولی  به هرحال گذشت. خودمو تو دار و دسته وبلاگ نویسا جا نمیدم، اما تجربه جالبی بود. خب مثل هر چیز تازه ای اولش با شوق و ذوق بیشتری همراه بود و بعدش شد یه عادت. واسه خودم اینجا جای جالب و دوست داشتنی ایه. میدونم خیلی خواننده نداره ولی مکانیه واسه درد و دلهای تنهایی. مسلما چون حال و روزم خوش نیست اینجام فضاش یه کمی زیادی تلخه و همین هم منشا انتقادات خواننده هاش. چه کنم که یاد نگرفتم احساساتمو سانسور کنم و فکر کنم اینجا همچین اجازه ایو دارم. البته خودم هم بیشتر از پستهایی خوشم میاد که تو اونا یه فکر یا ایده ای رو مطرح میکنم و بقیه هم میان نظرشونو میگن؛ اما چون خیلی به بلند نوشتن عادت ندارم اینکار برام سخته (سطح فراخیو ببین!).  به هرحال سعیم اینه که از این مطالب بیشتر باشه. طبق روال این دو سال باز هم نظری سانسور نخواهد شد. دم همه کسایی که میان اینجا سر میزنن هم گرم.

پ.ن: در مرور نوشته های این دو سال به ذهنم رسید که بعضی پستها رو حذف کنم. حالا اگه کسی تعلق خاطری به پستی داره!!! بگه که یه کاریش بکنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1391ساعت 20:23  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

حالم بد است مثل زنی وقت زایمان     حتی کمی کبودتر از بغض آسمان
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1391ساعت 21:27  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

    هر آدمی یه سری خنگ بازیا داره واسه خودش. یا اینجوری بگم که هر آدمی بعضی وقتا یه اسگل بازیهایی درمیاره که بستگی به نوع و شدتش واسه دیگران مفرح یا عذاب آوره. بنابراین این یه فرایند کاملا طبیعیه و اصلن جای نگرانی هم نداره. اما گاهی اوضاع یه کم توفیر داره. یه وقتی آدم میفته تو مرحله رد کردن. وقتی موبایلتو گم کردی و چن دقیقه دنبالش میگردی و از بقیه میخوای که بهت زنگ بزنن تا پیداش کنی و بعد که اینکارو میکنن میبینی گوشی تو دستته،این یعنی رد کردی. البته بگم که اگه این اتفاق سالی یه بار بیفته اصلن تو این مقوله نمی گنجه و باس اینو جزء همون دسته اسگلیت طبقه بندی کرد. ولی اگه اینجور اتفاقا به صورت متوالی تکرار بشه اونجاس که دیگه رد کردی.

    رد کردن اصلن پدیده شاد و جالبی نیست. برعکس خیلی هم غمگینه.  آدمی که رد کرده از درون متلاشیه، افسردس، داغونه، دنیاش خاکستری و بی رنگه و در یک کلام روحش خستس. آدم رد کرده رویا که نمیبینه هیچ، دایما با کابوسهای تکراری و وحشتناک دست به گریبانه. وقتی اسم آدما، کتابا،جاها یا هرچیزی رو که بخش جدایی ناپذیر زندگیت بودن به خاطر نمیاری، وقتی تنهایی میشینی تو خونه و قلپ قلپ مشروب میخوری اونم در حالی که از طعمش حالت به هم میخوره، وقتی میبینی توان جواب دادن به یه پفیوزی که تو جمع داره لیچار بارت میکنه نداری، وقتی به گذشته،حال و آیندت که فکر میکنی اشک تو چشات جمع میشه، وقتی خواسته یا ناخواسته از بیشتر ارتباطات زندگیت فاصله میگیری، وقتی هرکسی میتونه به خودش این اجازه رو بده که بیاد تورو نصیحت کنه و وقتی هی به خودت میگی پس چرا تموم نمیشه چرا تموم نمیشه؛ معلومه که رد کردی. رد کردن خیلی غمگینه. سر به سر آدمای رد کرده نذارین ...

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1391ساعت 19:52  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

    هر چه زور می زنم چیزی بنویسم مثل این است که مطلبی ندارم . روزها را یکی پس از دیگری در انتظار ترکیدن می گذرانیم . مدتی است که حتی از خواندن هم به طرز وحشتناکی عُقم می نشیند . اغلب دراز می کشم و به نقش و نگاری که دوغاب گچ ، روی دیوار انداخته نگاه می کنم ، پیش خودم صحنه های خیالی با آن می سازم . شاید توی زندان آدم آزادتر باشد چون اسم بدنامی آدمیزاد آزاد را ندارد . آزاد و زنده و دنیا و مافیهایش مثل این است که مبتذل شده ، همه اش مسخره است.

پ.ن: صادق هدایت
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1391ساعت 10:47  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

بیا تا سر به روی شانۀ هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با من

مگو دیوانه کو زنجیر گیسو را ز هم وا کن
دل دیوانۀ دیوانۀ دیوانه اش با من

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1391ساعت 23:11  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

   سربازی تموم شد. الان من مثل آغابزرگ به هنگام بازگشت به وطن، هیچ احساسی ندارم. اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و حالا هم تموم شد. سخت نبود،نه فقط برای من که این اواخر حتی تلفنی حاضری می زدم؛ که برای همه افسران وظیفه هم رده من. مثل خیلی چیزای دیگه این مملکت گل و بلبل باس فقط راههای پیچوندن و دور زدنشو یاد بگیری. البته میزان سختی این دوران علاوه بر پول و پارتی، به شانس هم بستگی داره. شانس اینکه تو کدام نیرو و قسمت و یگان خدمت کنی. سخت نیست در کل، اما این که یکی از بهترین دوران زندگیته یا مرررررررررررد میسازه از آدم و ... فقط یه مشت خزعبلات. البته شایدم مثل خیلی چیزای دیگه سربازی رفتن هم سن خاص خودشو داشته باشه و باس تو همون ۱۷- ۱۸ سالگی رفت خدمت نه در سی و اندی سالگی. به هرحال قطع به یقین برای من و امثال من یکی از طولانی ترین دوران اتلاف وقت و انرژی و بیکارگی بود. قریب به دو سال بی هیچ بازدهی.

    بگذریم! برای منی که نقش مشاور رو اونجا ایفا می کردم برخی مسایل مشخص تر بود. گذشته از سندرم نارضایتی شدید در بین کادر ارتش و متهم کردن یکدیگر به بی کفایتی و بی عرضگی، مشخصه اصلی اکثر سربازان وظیفه ( که از سواد چندانی برخوردار نبودند) "فقر" بود، نه صرفا فقر مادی که بطورشاخصتر فقر فرهنگی. اعتیاد بیداد می کنه، خشونت و دزدی یک امر رایجه و مهمتر از همه هفته ای سه چهار مورد خودزنی شدید رخ می ده. نه خودزنی هایی به قصد تمارض، که اعمالی شدید مثل پرت کردن خود از بلندی و ضربه زدنهای متعدد با چاقو به بدن. قرص خوردن که دیگه بچه بازی به حساب میاد. وقتی یه کم بررسی می کردم می دیدم این خودکشی ها در مقابله با ساده ترین مسایل رخ میده؛ یعنی این آدما از ساده ترین راهبردهای مقابله ای بی بهرن. خیلی زود فهمیدم که اینجا باس خیلی از آموخته های محیط آکادمیک را دور بریزم. بدتر اینکه محیط خشک و سلسله مراتب احمقانه ارتش به تو اجازه هیچ کاریو نمیده. خلاصه کنم هرچه هست نومیدی است و نومیدی و نومیدی ... . حالا دیگه تموم شد و باس دنبال هویتی تازه واسه خودم بگردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1391ساعت 17:44  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

    چند وقت پیش یه فیلمی دیدم که توش  یکی از دیگری می پرسید:"اگه دست خودت بود دوست داشتی تو چه دورانی زندگی کنی؟ گذشته یا آینده؟ دوست داشتی با کیا همعصر و همکلام و رفیق بودی؟"

    از اون روز دارم به این قضیه فکر می کنم. اگه بنا به زندگی تو این مملکته، من دلم میخواست برگردم به سالهای ۱۳۱۰ به بعد. دلم میخواست رفیق آقام صادق هدایت بودم. می رفتیم کافه رزنوار با هم می نشستیم و ساعتها گپ می زدیم.آقا از دزدها و رجاله ها و بی ناموسهای مملکت می گفت و غر می زد و با افسردگیش هی سیگار پشت سیگار دود می کرد و من شاید بهش دلداری می دادم. بعد اونجا هیچ جوجه روشنفکر و جوجه  نویسنده ای جرات نمی کرد نطق بکشه؛نکنه که آقام برینه به تمام هیکلش. آخر سر هم بهم می گفت "پاشو بریم. بخت ما اگر بخت بود دست خر برای خودش درخت بود." نمی دونم اما اگه دست من بود سریش آقا می شدم و یه لحظه تنهاش نمیذاشتم. اونوخ شاید روز آخری یکیو داشت که بیاد واسش چس ناله کنه و دست به دامان شیر گاز نمی شد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1391ساعت 11:50  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

عشقت پلنگ وحشی آدم شکار کن                  چشمت رمیده آهوی دائم فرار کن

گیسوی عنبرین تو سنبل به باد ده                    ابروی خنجرین تو گل تار و مار کن

یک تابش از نگاه شما آفتاب سوز                   یک بوسه از بهار لبت غنچه خار کن

اخم تو دی کننده ی اردیبهشت ماه                    لبخند جانفزات زمستان بهار کن

بردی ز دل قرار و قرار اینچنین نبود               ای دلبر فراری دل بی قرار کن

با من شبی بساز و مکن فکر ننگ و نام             ای نام نیک یک شبه بی اعتبار کن

مانند حسن خویش که مانده است ماندگار            آه ای غزال من غزلم ماندگار کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 9:55  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

من تمام فیلمهایی را که در آنها

زندانیان موفق به فرار می شوند

دوست دارم.

دلتنگ رهایی ام ...

در من یک محکوم به حبس ابد

پیر و خمیده

با ذره بینی در دست

نقشه های فرار را مرور می کند.

پ.ن: رسول یونان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1391ساعت 10:48  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

هرچه کردم آب در جوی فراموشی نرفت ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1391ساعت 17:20  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

   اولین باریو که به یه بیمارستان روانی رفتم همیشه یادم هست. به عبارتی یکی از بزرگترین غبطه های زندگیم تو اون روز رقم خورد. اون موقع دانشجوی لیسانس بودم تو مشهد. معمولا شلوغترین و جالبترین جا برای یه مبتدی حرفه روانشناسی بخش بیماران روانپریشه. اگه نخوام خیلی فنی و علمی بگم؛بطور خلاصه،بیماران این بخش دو تا علامت اصلی دارن: توهم و هذیان. یعنی اینکه چیزایی میبینن و میشنوند و حس می کنند که در عالم واقعی وجود نداره (رجوع شود به فیلم خارق العاده ذهن زیبا). ضمنا باید بگم که خود فرد در اون لحظه حتی یه ذره هم شک نداره که تجربیاتش واقعین. درست مثل زمانی که ما خواب میبینیم و نمیدونیم که این اتفاقات داره در عالم رویا تجربه میشه.  

      خلاصه، شروع کردم به صحبت کردن و گپ زدن با بیماران. طبق انتظار توهمات اکثر اونا بیشتر مایه مذهبی داشت؛مثل اینکه با خدا یا پیامبران ارتباط دارن یا اینکه دیشب با حضرت علی شام خوردن و... . تا اینکه رسیدم به یه آدم حدودا ۳۰ساله به اسم ممد. نشستم باهاش گپ زدن. به ظاهر خیلی سرحال و آگاه به وضعیتش بود و میگفت که باید حالش خوب بشه و بره به زندگیش برسه. از یکی از دوستام واسش سیگار گرفتم و بحث ما خیلی معمولی و دوستانه پیش می رفت. میخواستم ازش خداحافظی کنم که یهو با لهجه مشهدیش بهم گفت: آقا من خیلی از تو خوشم اومده، میخوام یه چیزی بهت بگم. گفتم بگو ممدجان. گفت: من دیشب رفتم ماه. برق از کلم پرید. گفتم چجوری بود ممد؟ جواب داد: اصلا یه دنیای دیگس. خیلی خوب و قشنگه. با اینجا کلی فرق داره. به کسی نگو ولی شاید این دفعه که رفتم دیگه برنگردم و همونجا زندگی کنم ... . از اون روز سالها میگذره ولی من هنوز در حسرت تجربه این آدم و لذتی که برده هستم. الان که فکر میکنم به خودم میگم کاش اون روز بهش گفته بودم: "ممدجان، نمیشه منم با خودت ببری ...!"

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1391ساعت 17:8  توسط یه دیوونه زنجیری  | 

چیزی اگر بماند از این دل، تنگ تو می شود ...!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1391ساعت 18:9  توسط یه دیوونه زنجیری  |