هذیانات یک روانشناس دیوانه
خوندن یکی از بهترین کتابایی که تا حالا خوندم ـ و شایدم بهترینش ـ تموم شد. بچه های نیمه شب نوشته سلمان رشدی. بعد خیلی غصم گرفت که چرا ما باس همچین نویسنده بزرگیو به خاطر نوشتن یه قصه یا ابراز عقیدش یا هرچی اونجوری محکوم کنیم و تمام دنیارو از داشتن یه غول داستان نویسی دیگه محروم. به نظرم اگه این قضیه پیش نمیومد راحت الان یه مارکز دیگه داشتیم و حالشو می بردیم. بعد دیدم غصه فایده نداره رفتم آیات شیطانیشم دانلود کردم که در اولین فرصت بخونمش. دست مهدی سحابی هم با این ترجمه فوق العادش درد نکنه. بهش میگم نظرت در مورد ازدواج فلانی و بهمانی چیه؟ جواب میده والا برای من خیلی ارزشمنده که تو این دور و زمونه پسری یه دخترو اینقدر دوس داره که میره باهاش ازدواج میکنه و ... . و من از اون روز دارم فکر می کنم که مگه بنگاه خیریه اس آخه؟؟!!! بعد دیدم قدیما میگفتن بعضیا از روی ترحم ازدواج میکنن؛ الان انگاری با این حساب همه عروسیا اینجوری شده. یه سری آدمم هستن کلن نیستن مثل اینکه. با اینا برخوردهای مدنی جواب نمیده. یعنی طرف نمیفهمه که بابا سکوت تو یعنی اینکه احترام خودتو نگه دار، به شما ارتباطی نداره یا حتی ببند گاله رو ...!!! با اینجور آدما بحث و استدلال کردن جواب نمیده. یعنی بحث و استدلال باید بره بخوره به یه جایی به اسم شعور که متاسفانه اینا از این قسمت بی بهرن. اینجور آدمارو باس فقط دیلیت کرد و تمام. بعد باید بری فکر کنی کجای کار اشتباه محاسبه کردی که به همچین آدمایی نزدیک شدی. فایده این قسمت اینه که شاید شاید شاید درس بگیری واسه موارد مشابه آتی، وگرنه ظرفی که شکست دیگه شکسته و آبی که ریخت دیگه ریخته. فروید می گفت نمیداند زن ها چه میخواهند. ولی من میدانم زن ها چه میخواهند: یک عالمه آدم که باهاشان حرف بزنند. میخواهند از چه حرف بزنند؟ میخواهند از همه چیز حرف بزنند. مردها چه میخواهند؟ آنها میخواهند کلی دوست و رفیق داشته باشند و دلشان میخواهد دیگران این قدر از دست شان کفری نشوند. پ.ن: از کورت ونه گات. از این نویسنده کتابهای زیادی ترجمه شده؛ اما دوتا شاهکارش "سلاخ خانه شماره ۵ " و "شب مادر " است. دیشب که نمی دانستم برای کدام یک از دردهایم گریه کنم کلی خندیدم. پ.ن:صادق هدایت دردی که نکشته است درمان دارد این خانه هنوز بوی مهمان دارد ما با نفس بهار مستیم ولی ... سالی که نکوست هم زمستان دارد هفت روز اول امسالو تهران بودم، دریغ از دیدن یه ماشین عروس! اینجا دو ساعت رفتم بیرون، از هر چارتا ماشین یکیش گل و روبان زده بودن بهش. مثل اینکه هنوز تو شهرهای کوچیک عروسی کردن و عروسی گرفتن از مد نیفتاده متاسفانه ... اومدم ولایت؛سرزمین مادری. بعد فهمیدم که چه همه اتفاق افتاده و من ازشون بی خبرم. البته تمام این خبرهارو والده گرامی در ظرف کمتر از یه ربع به اطلاعم رسوندند. مثلا اینکه فلان پسر خالم عروسی کرده و الان تو ماه عسله و خانمش از این چادریهای یه چشمیه و زشته و قد کوتاهه، ولی پولش از پارو بالا میره و قس علی هذا. و حالا بگیر برو تا بالا و کلی از همین خبرای جور و واجور. میدونی، یه جور خوشحال شدم از این بی خبری. یعنی الان به جایی رسیدم که میگم خب به من چه که اون عروسی کرد، اون طلاق گرفت، اون مرد، اون به دنیا اومد و ... . نه که بگم اینجوری خوبه ها ـ شایدم اصلن بد باشه ـ اما من اینطوری بیشتر دوس دارم. حالا اگه ممکنه شما میخوای نصیحت نکن این یه بارو، چطوره؟!!! دیگه فهمیدم که سطح دغدغه من باهیچ یک از اعضای این خانواده گسترده هماهنگ نیست. از اولش من وصله ناجور این خاندان بودم به خدا. اوبر: آخرین باری که دیدمش بهش گفتم گوش کنین سرژ،افسردگی یه مخمصه ست.کسی نمی تونه کمکتون کنه.کسی کاری براتون نمی کنه. تنها راه علاج اراده ست. اراده،اراده. این حرف من حالشو سه برابر بدتر کرد. اصلا نباید یه همچین چیزی بهش می گفتم. عاطل و باطل مونده بود؛ با چنان نگاه مخوفی که به عمرم ندیده بودم. اینس: اگه من افسرده بودم و بهم می گفتن اراده،اراده؛ خودم رو یه راست از پنجره پرت می کردم پایین. پ ن: از نمایشنامه سه روایت از زندگی نوشته یاسمینا رضا. پ.ن۲: یاسمینا رضا کشف جدید دیرهنگام منه. معروفترین نمایشنامه نویس دهه اخیر فرانسه ست. کاراش در مورد آدمها، افکار و به ویژه روابطشونه. خیلی باهاش حال می کنم. دیشب برای اولین بار به خونه دوستی رفتم. توی خونش یه صندلی راحتی داشت. از اینا که به جلو و عقب تاب میخوره. یه لحظه دستمو گذاشتم روش و تابش دادم. خیلی سریع و در کسری از ثانیه پرتاب شدم به آینده و پیری خودمو دیدم. خیلی جالب بود، مثل یه معجزه یا این حبابهای طالع بینی. خیلی سریع گذشت. اصلا معلوم نبود چیکارم و حال و روزم چیه. فقط خودم بودم تو پیری. یه کلاه شاپو سرم بود و لباسی داشتم از نوع لباسهای پیرمردهای توی فیلما و آروم داشتم روی صندلی تاب میخوردم. فقط معلوم بود خستم، خسته، خسته ... پ.ن: آقام صادق هدایت دل به آبی آسمان بدهی به همه عشق را نشان بدهی بعد در راه دوست جان بدهی دوستت عاشق زنت باشد ... بعضی چیزا رو اصلن نمیفهمم؛ البته خیلی چیزارو نمیفهمم. قبلنا میگفتم بابا ملت اسگلن که فیلان و بهمان... بعد دیدم نه بابا! تفاوتای من با ملت داره خیلی خیلی بارز میشه. بنابراین کاملا به این نتیجه منطقی رسیدم که ملت خیلی هم عاقلن و این منم که یک چیزیم هست و خودم از همه اسگل ترم مثل اینکه. این نتیجه گیری وقتی بیشتر تایید میشه که میبینم نقطه نظر من نه تنها با اکثریت،که با جماعت دوستان و همپالگیام، هم متفاوته. یکی از این تفاوتای عمقی به نفرت ملت از اعراب بطور عام - و برخی عربها بطور اخص ـ برمیگرده. این نگرش این روزا بیشتر خودشو نشون میده. کجا؟ تو میادین فوتبال مثلا. الان یه چن ساعتیه تو تلویزیون و سایتها و فیسبوک و همه جا ملت و آشنا و غریبه دارن خودشونو جر میدن که آی ما با قطر مساوی کردیم و بحرین حذف شد و چه خوب شد که نبردیم! و چه شادمانه تر که عربستان هم چن ساعت پیشتر حذف شده. خب فرق قطر و بحرین چیه این وسط؟ مساله صرفا دولتی و سیاسی نیست که اگر بود برام کاملا موجه مینمود. نه؛ آدمایی که اصلن سیاسی نیستن یا آبشون با حکومت تو یه جوب نمیره هم به شدت با این فکر همرای و موافقن گویا. چن روز پیشم که یه تیم پرطرفدار با یه تیم عربستانی مسابقه داشت طرفدارهای رقیب خونی این تیم اومدن ورزشگاه و تشویق و ... که ما باهم برادریم و پیروزیمون پیروزیه ملٌیه و اینا. تریپ چیه؟ دشمنیه عنه؟ چرا اینجوری اصلن؟ بازم کار کار انگلیزیاس؟ بعله، منم ریشه تاریخی و جامعه شناسی و سیاسی کینه عرب و عجم را می دونم. ولی تعصب تا بدین حد اونم در قرن بیست و خورده ای ، دیگه تو کتم نمیره. بعد فک میکنم پس فردا اگه جنگی هم بشه با آمریکا یا این کله گنده ها نیس و باز ما با اعراب به جون هم میفتیم و باز ملت میگن درسته که ما با اینا (نظام) مشکل داریم ولی خب باید خواهر مادر این عربهای سوسمارخورو به هم پیوند بدیم و باز خلاصه داستان میشه. ای بابا، ای بابا! گفتم که ظاهرا من خیلی پرت و اسگلم و یه چیزایی رو اصلن نفهمستم. دیگه حتی حوصله نوشتن هم ندارم. پس بهتره برم فیلممو ببینم. منو چه به این حرفا؟ والا به خدا ...! این باد از کدام جهنّم رسیده است هی فکر می کنم... و به جایی نمی رسم تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسبهایش را برداشته و به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود. زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود. ... میخواست که در همه تصمیم ها شریک باشد اما همه مسئولیتها را از مردش میخواست. میخواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش، اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد. مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد، اما اگر کسی چیزی به او می گفت،از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همانحال مردی را که به این اشتراک تن می داد، ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد.خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد. از زندگی زناشویی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما وقتی کار به جدایی می کشید به جوانیش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف میخورد. پ.ن: از کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها اثر رضا قاسمی. تازگیا اینجوری شده که قصد میکنم یه مطلبیو بیام اینجا بنویسم. بعد یه هفته تو ذهنم میپرورونمش!یه دو هفته ای هم طول میکشه تا حال و حوصله نوشتنو پیدا کنم. آخرشم که میام برای نوشتن میگم ولش کن بابا و با یه سطر دل نوشته سر و تهشو هم میارم. ینی تا این حد فراخم این روزا. دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده ... یه روز یه معلمی که تو یه روستای خیلی خیلی محروم درس می داده میاد باحال بازی دربیاره و از شاگردای کلاسش میپرسه که بچه هاجون، شما تو زندگیتون چی کم دارین؟ هرکدوم از شاگردا یه جوابی میدن. یکی میگه ما فرش نداریم، یکی دیگه میگه ما سردمونه بخاری نداریم، اون یکی میگه من دوچرخه ندارم و قس علی هذا. تا نوبت میرسه به پسری که ته کلاس نشسته. پسرک در جواب معلم میگه آقا ما هیچ کم وکسری نداریم. معلم خیلی تعجب می کنه و میگه:پسرم مطمَئنی؟ مگه شما اینجا زندگی نمی کنید. پسر جواب میده: چرا آقا خونمون دوتا کوچه پایین تره ولی هیچ کم و کسری نداریم. معلم با درماندگی میگه خب،میشه یه کم توضیح بدی . بچه جواب میده:بله آقا، دیشب خواهرم اومد به ننم گفت که من حامله ام؛ از پسر همسایه. ننم گفت: خوبه دیگه فقط همینو کم داشتیم. پ.ن: به شدت با این بچه همزادپنداری می کنم به قرعان. بعضی آدما هستن که باید از وجودشون خوشحال بود. اینا زندگیو واسه آدم شیرین تر میکنن. قاعدتا هرچی تعداد این آدما تو زندگی فرد بیشتر باشه اون شخص خوشحالتره. نمیدونم من چنتا از این آدما تو زندگیم دارم. قطعا نباید زیاد باشن. اما یه نفر هست که مسلما در صدر لیستم قرار می گیره و اون کسی نیست جز قصه گوی محبوب من "گابریل گارسیا مارکز". تازه ترین کاری که ازش خوندم عشق در زمان وبا بود. البته به نظرم مارکزو باید با ترجمه بهمن فرزانه و به رغم همه سختیاش در چاپهای بی سانسورش خوند. یه چیزی رو این روزا تو فیسبوک و گوگل پلاس و ... میخونم با این مضمون که "پروردگارا، میدونم خیلی دلت میخواد از من بچه دار بشی، ولی باور کن که من قابلیتشو ندارم. پس لطفا بکش بیرون از من". نمیدونم چرا این جمله خیلی زبان حاله. اصن یه جور ناجوریا ...! حال گهی دارم. وقت کشی می کنم به نامناسب ترین شکل ممکن. آلبوم جدید نامجو هم رسیده و کار منم شده دایم گوش دادن به آهنگاش. اسم آهنگ اصلیش الکیه. خیلی سمپاتی دارم باهاش. هیبتای الکی، هیکلای الکی، لذتای الکی، صفای الکی، ادعای الکی، انتهای الکی، زرزرای الکی، زرزرای الکی، زرزرای الکی، زرزرای الکی ... بیمار خنده های توام، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب تنفرم به موجودات اینجا هزارها بار بیشتر شده،به همه چیز و همه کس مظنونم. از سایه خودم هم رم می کنم. به راستی وقاحت و مادرقحبگی در این ملک تا به کجا می رود. حس می کنم تمام زندگیم را توپ بازی در دست هرزه ها و مادرقحبه ها بوده ام. دیگر نه تنها هیچ حس همدردی برای این موجودات ندارم ، حتی حس می کنم که هیچ فطریت و جنسیتی هم نمی توانم با آنها داشته باشم. در این محیط بوگندوی بی شرم باید پی همه چیز را به تن مالید. از طرف دیگر حق هم کاملاً به جانب آنهاست؛ هرچه بگویند و بکنند کم است . وقتی که آدم میان دزدها و رجاله ها افتاد و با آنها هماهنگی در دزدی و سالوسی و چاپلوسی و بی شرمی نداشت گناهکار است،تا چشمش هم کور بشود ... پ.ن: از نامه های صادق هدایت من خیلی وقتا ساکتم، سردم وقتی که میرم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم ...
وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده ای
ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده ای
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم
وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده ای
گر من بمیرم از غمت خونم بتا در گردنت
فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ای
من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو
هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیده ای
چرا این روزها آمار طلاق این قدر بالاست؟ علتش این است که اکثر ماها دیگر خانواده ای گسترده نداریم. قدیم ها وقتی مرد و زنی با هم ازدواج می کردند، عروس خانم کسان زیادی پیدا می کرد که در مورد همه چیز با آنها صحبت کند. آقا داماد هم رفقای بیشتری پیدا می کرد تا برایشان جوک های بی مزه بگوید.
تعداد کمی از [آدمها]، خیلی تک و توک، هنوز هم خانواده های گسترده دارند. در این دوره زمانه اگر کسی از ما ازدواج کند، فقط یک نفر به دیگری اضافه می شود. داماد فقط یک رفیق دیگر پیدا میکند، آن هم یک زن. زن هم فقط یک نفر دیگر را برای حرف زدن از همه چیز پیدا میکند، آن هم یک مرد. امروزه وقتی زوجی بگو مگو می کنند، به خیال شان که اختلاف سر پول، اختیار یا مسائل جنسی یا تربیت بچه ها یا این طور چیزهاست. نه! حرف اصلی آنها این است که:"عزیزم،تو به تنهایی کافی نیستی".
یک موجود زیان آور، سربار دیگران،
میخواهم بروم دور، خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم.
گم بشوم، نابود بشوم.
میخواهم از خودم بگریزم بروم خیلی دور،
مثلا مابین مردمان عجیب و غریب،
یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد،
کسی زبان من را نداند،
میخواهم همه چیز را در خود حبس بکنم،
اما میبینم برای اینکار درست نشده ام!
دارد چه کار با خودش این مرد می کند؟!
که برگ، برگ، برگ مرا زرد می کند
هی می رسد به نقطه ی پایان، به خودکشی
یک لحظه مکث، بعد عقبگرد می کند
هی فکر می کنم... و سرم درد می کند
کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد
زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد
اگر که عشق، دلیل سقوط انسان شد
| Design By : Pichak |

